به نام خدا

ارسالی      :  حسین شیبانی پور

There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence .The first day the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down. He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence. Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out nails for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the young boy was finally able to tell his father that all the nails were gone. The father took his son by the hand and let him to take fence .He said ”You have done well my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same . When you say things in anger, they leave a scar just like this one. You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry , the wound is still there.” A verbal wound is as bad as a physical one. Friends are very rare jewels, indeed, They make you smile and encourage you to succeed, they lend an ear , they share words of praise and they always want to open their hearts to us. Show your friends how much you care

خشم

برگردان به فارسی  :         رضا خداکرمی

روزی پدر پسر بچه ی بد اخلاقی  ،مقداری میخ به پسرش داد واز خواست که هربار که عصبانی می شود یکی از آن میخ ها را به تخته های نرده بکوبد.

پسر روز اول 37 میخ را به تخته زد . با گذشت چند هفته ، از آنجایی که آموخته بود خشم خود را کنترل کند، به تدریج از تعداد میخ هایی که هر روز به تخته می کوبید، کم می شد. اومتوجه شده بود که کنترل کردن خشم از کوبیدن میخ به درون تخته راحت تر است. بالاخره روزی رسید که دیگر از کوره در نمی رفت. تصمیم گرفت این موضوع را با پدرش در میان بگذارد . پدر این بار به او پیشنهاد کرد که با هر بار کنترل خشمش ، یکی از میخ ها را از تخته بیرون بکشد .روزها گذشتند و دیگرزمان آن بود که به پدر بگوید که همه ی میخ ها را از تخته بیرون کشیده است.

پدر دست پسر را گرفت و تخته ها را به او نشان داد وگفت : " کارت عا لیه پسرم !  ولی به این تخته ها نگاه کن. می بینی که دیگر مانند اول نیستند. وقتی باعصبانیت حرفی را می زنی ، حرف ها  ، مانند این میخ ها ،از خود زخم بر جای می گذارند. شاید کسی بتواند کاردی را در تن شخصی فرو کند و سپس آن را بیرون بکشد ، ولی  هر چند بار هم که از او عذر خواهی کند، اثر کارد می ماند . اثر زخم زبان هم همین گونه است .  دوستان خوب، در واقع همچون جواهراتی کمیاب اند. بر لبان شما لبخند می نشانند و در رسیدن به موفقیت یار و پشتیبان شمایند.همدل ومشوق شما در زندگی هستند و همیشه با مهربانی پذیرای شما هستند.

 به دوستان خود نشان دهید که چقدر برای آنان ارزش قائل هستید.